تست کوررنگی

شاید باورتان نشود ولی از هر ۱۰ نفر، ۱ نفر دارای کور رنگی سبز-قرمز می باشد. برای فهمیدن اینکه آیا شما هم دارای چنین مشکلی


 هستید یا خیر، سعی کنید اعداد نوشته شده در دایره های زیر را بخوانید. در بر خی از این دایره ها هم چیزی نوشته نشده است!


             

            

            

}ادامه مطلبو ببینین{

ادامه نوشته

اخرین وصایای حضرت علی ع

از علامه اميني پرسيد: آخرين ذكرى كه على(عليه‎السلام) بر زبان مبارك جارى فرمود چه بود؟

مى‎فرمايد: بعضى مى‎گويند پس از وصيتى كه ان حضرت  کردامام علي(عليه‎السلام) لحظه‎اى بيهوش شد و چون به هوش آمد ديگر سخنى جز لا اله الا الله از حضرت شنيده نشد تا جان به جان آفرين تسليم فرمود.


چنانكه بعضى ديگر گفته‎اند:(۱) آخرين فرمايش ايشان اين آيه شريفه بود: و من يعمل مثقال ذره خيراً يره و من يعمل مثقال ذره شرا يره.(۲)
البته گروهى ديگر ذكر كرده‎اند(۳) كه حضرت ابتدا به فرشتگان خدا سلام داد سپس اين آيات را زمزمه فرمود كه المثل هذا لليعمل العاملون،(۴) يعنى براى چنين لحظاتى بايد عمل كرده و بكوشند و ان الله مع الذين اتقوا و الذين هم محسنون (۵) يعنى خدا با مردمى است كه عمر خود را به تقوا و پرهيزكارى گذراندند و مردمى كه همواره كار نيك مى‎كنند. آنگاه در واپسين دم حيات فرمود: اشهد ان لا اله الا الله وحده لا شريک له و اشهد ان محمد عبده و رسوله. 
۱- انساب الاشراف، ص ۴۹۹.
۲- زلزال /۸ – ۷ .
۳- بعثت، غدير، عاشورا/ مهدى، محمدرضا حكيمى، ص ۸۴ .
۴- صافات / ۶۰ .
۵- نحل/ ۱۲۹ .

شب قدر آمده تا قدر دل خویش بدانی

(درصورت عدم نمایش راست کلیک کنید و show picture یا Reload image را بزنید)


(درصورت عدم نمایش راست کلیک کنید و show picture یا Reload image را بزنید)

(درصورت عدم نمایش راست کلیک کنید و show picture یا Reload image را بزنید)

شعر و نیایش شبانه...

کاش میشد که در این قرن عجیب
همه بودند به خوش بویی سیب
سیب یعنی که تو زیبا هستی
تو رباینده دلها هستی
سیب یعنی اثر بوسه ای ناز
روی لبهای ترک دار نیاز
سیب یک واژه تو خالی نیست
پر عطر است گل قالی نیست


الهی
نه من آنم که ز فیض نگهت چشم بپوشم
نه تو آنی که گدا را ننوازی به نگاهی
در اگر باز نگردد ، نروم باز به جایی
پشت دیوار نشینم ، چو گدا بر سر راهی
کس به غیر از تو نخواهم
چه بخواهی چه نخواهی
باز کن در ، که جز این خانه مرا نیست پناهی

شب های قدر با روش زندگی

روش زندگی
 
دو قطره آب كه به هم نزديك شوند، تشكيل يك قطره بزرگتر ميدهند...
اما دوتكه سنگ هيچگاه با هم يكی نمی شوند !
 پس هر چه سخت تر و قالبی تر باشيم،
فهم ديگران برايمان مشكل تر، و در نتيجه
امکان بزرگتر شدنمان نيز كاهش می یابد...
آب در عين نرمی و لطافت در مقايسه با سنگ،
به مراتب سر سخت تر، و در رسيدن به هدف خود
لجوجتر و مصمم تر است.
سنگ، پشت اولين مانع جدی می ايستد.
اما آب... راه خود را به سمت دريا می يابد.
در زندگی، معنای واقعی
سرسختی، استواری و مصمم بودن را،
در دل نرمی و گذشت بايد جستجو كرد.
 گاهی لازم است كوتاه بيايی...
گاهی نمیتوان بخشید و گذشت...اما می توان چشمان را بست
و عبور کرد
گاهی مجبور می شوی نادیده بگیری...
 گاهی نگاهت را به سمت ديگر بدوز که نبینی....
ولی با آگاهی و شناخت
وآنگاه بخشیدن را خواهی آموخت

آب خوردن فضانوردان در بی وزنی مطلق

شب های قدر

چگونگی ضربت خوردن حضرت علی ع

 

 

ادامه نوشته

شبی با چاپلین

                                             مردمان روی زمین استوار ، بیشتر از بندبازان روی ریسمان نااستوار سقوط می کنند .

جاده مرگ، خطرناک ترین جاده جهان (عکس)

بنا بر گزارش انجمن بین المللی سفرهای امن جاده ای، عنوان خطرناک ترین جاده دنیا به جاده یونگاس در بولیوی آمریکای جنوبی تعلق می گیرد. اگر جاده های دیگر خطرناک به نظر می رسیدند، پا گذاردن در این جاده نوعی خودکشی محسوب می شود. این جاده دهه ۱۹۳۰ توسط زندانیان جنگ پاراگوئه ساخته شد. یونگاس با اسم مستعار “جاده مرگ” تنها مسیری است که از اعماق جنگل آمازون و رشته کوه های بلند آَندز و دره های عمیق آن می گذرد تا دو شهر لاپاز و کورویکو را به هم متصل کند. رانندگی در طول مسیر جاده یونگاس همانند رانندگی بر روی ترن هوایی است. در بعضی از نقاط ارتفاع جاده به ۳۶۰۰ متر از سطح دریا می رسد حال آنکه دره ای با عمق ۲۸۰۰ متر به فاصله چند سانتی متر از کنار جاده قرار دارد و کوچکترین خطا باعث سقوط به آن دره عمیق مرگبار می شود. تصاویر در فصول مختلف سال و از مکان های متفاوت این جاده تهیه شده است

/**/
ادامه نوشته

...................

مردی در نمایشگاهی گلدان می فروخت . زنی نزدیك شد و اجناس او را بررسی كرد . بعضی ها بدون تزیین بودند، اما بعضی ها هم طرحهای ظریفی داشتند
زن قیمت گلدانها را پرسید و شگفت زده دریافت كه قیمت همه آنها یكی است
او پرسید:چرا گلدانهای نقش دار و گلدانهای ساده یك قیمت هستند ؟چرا برای گلدانی كه وقت و زحمت بیشتری برده است ، همان پول گلدان ساده را می گیری؟
فروشنده گفت: من هنرمندم .
قیمت گلدانی را كه ساخته ام می گیرم. زیبایی رایگان است.

ارامش شبانه

(درصورت عدم نمایش راست کلیک کنید و show picture یا Reload image را بزنید)


(درصورت عدم نمایش راست کلیک کنید و show picture یا Reload image را بزنید)

مادر

(درصورت عدم نمایش راست کلیک کنید و show picture را بزنید)

(درصورت عدم نمایش راست کلیک کنید و show picture را بزنید)

نکته

(درصورت عدم نمایش راست کلیک کنید و show picture یا Reload image را بزنید)


(درصورت عدم نمایش راست کلیک کنید و show picture یا Reload image را بزنید)

کثیف ترین چیز دنیا

روزی پادشاهی این سوال برایش پیش می آید و می خواهد بداند که نجس ترین چیزها در دنیای خاکی

چیست. برای همین کار وزیرش را مامور میکند که برود و این نجس ترین نجس ترینها را پیدا کند و در

صورتی که آنرا پیدا کند و یا هر کسی که بداند تمام تخت وتاجش را به او بدهد. وزیر هم عازم سفر می

شود و پس از یکسال جستجو و پرس و جو از افراد مختلف به این نتیجه رسید که با توجه به حرفها و

صحبتهای مردم باید پاسخ همین ادرارآدمیزاد اشرف باشد. عازم دیار خود می شود در نزدیکی های

شهر چوپانی را می بیند و به خود می گوید بگذار از او هم سؤال کنم شاید جواب تازه ای داشت بعد از

صحبت با چوپان، او به وزیر می گوید من جواب را می دانم اما یک شرط دارد و وزیر نشنیده شرط را می

پذیرد چوپان هم می گوید تو باید ادرار خودت را بخوری وزیر آنچنان عصبانی می شود که می خواهد

چوپان را بکشد ولی چوپان به او می گوید تو می توانی من را بکشی اما مطمئن باش پاسخی که پیدا

کرده ای غلط است تو این کار را بکن اگر جواب قانع کننده ای نشنیدی من را بکش. خلاصه وزیر به خاطر

رسیدن به تاج و تخت هم که شده قبول می کند و آن کار را انجام می دهد سپس چوپان به او می گوید:

" کثیف ترین و نجس ترین چیزها طمع است که تو به خاطرش حاضر شدی آنچه را فکر می کردی نجس

ترین است بخوری!


دزد نمک شناس

دزد نمک شناس

او دزدى ماهر بود و با چند نفر از دوستانش باند سرقت تشكيل داده بودند. روزى باهم نشسته بودند و گپ مى زدند.

در حين صحبت هايشان گفتند: چرا ما هميشه با فقرا و آدم هايى معمولى سر و كار داريم و قوت لا يموت آنها را از چنگشان بيرون مى آوريم ، بيايد اين بار خود را به خزانه سلطان بزنيم كه تا آخر عمر برايمان بس باشد.

البته دسترسى به خزانه سلطان هم كار آسانى نبود. آنها تمامى راه ها و احتمالات ممكن را بررسى كردند، اين كار مدتى فكر و ذكر آن ها را مشغول كرده بود، تا سرانجام بهترين راه ممكن را پيدا كردند و خود را به خزانه رسانيدند.

خزانه مملو از پول و جواهرات قيمتى و ... بود.

آنها تا مى توانستند از انواع و اقسام طلا جات و عتيقه جات در كوله بار خود گذاشتند تا ببرند. در اين هنگام چشم سر كرده باند به شى درخشنده و سفيدى افتاد، گمان كرد گوهر شب چراغ است ، نزديكش رفت آن را برداشت و براى امتحان به سر زبان زد، معلوم شد نمك است ، بسيار ناراحت و عصبانى شد و از شدت خشم و غضب دستش را بر پيشانى زد به طورى كه رفقايش متوجه او شدند و خيال كردند اتفاقى پيش آمد يا نگهبانان خزانه با خبر شدند.

خيلى زود خودشان را به او رسانيدند و گفتند: چه شد؟ چه حادثه اى اتفاق افتاد؟

او كه آثار خشم و ناراحتى در چهره اش پيدا بود گفت : افسوس كه تمام زحمت هاى چندين روزه ما به هدر رفت و ما نمك گير سلطان شديم ، من ندانسته نمكش را چشيدم ، ديگر نمى شود مال و دارايى پادشاه را برد، از مردانگى و مروت به دور است كه ما نمك كسى را بخوريم و نمكدان او را هم بشكنيم و...

آن ها در آن دل سكوت سهمگين شب ، بدون اين كه كسى بويى ببرد دست خالى به خانه هايشان باز گشتند. صبح كه شد و چشم نگهبانان به درهاى باز خزانه افتاد تازه متوجه شدند كه شب خبرهايى بوده است ، سراسيمه خود را به جواهرات سلطنتى رسانيدند، ديدند سر جايشان نيستند، اما در آنجا بسته هايى به چشم مى خورد، آنها را كه باز كردند ديدند جواهرات در ميان بسته ها مى باشد، بررسى دقيق كه كردند ديدند كه دزد خزانه را نبرده است و گرنه الآن خدا مى داند سلطان با ما چه مى كرد و...

بالآخره خبر به سلطان رسيد و خود او آمد و از نزديك صحنه را مشاهده كرد، آن قدر اين كار برايش عجيب و شگفت آور بود كه انگشتش را به دندان گرفته و با خود مى گفت : عجب ! اين چگونه دزدى است ؟ براى دزدى آمده و با آنكه مى توانسته همه چيز را ببرد ولى چيزى نبرده است ؟ آخر مگر مى شود؟ چرا؟... ولى هر جور كه شده بايد ريشه يابى كنم و ته و توى قضيه را در آورم . در همان روز اعلام كرد: هر كس شب گذشته به خزانه آمده در امان است او مى تواند نزد من بيايد، من بسيار مايلم از نزديك او را ببينم و بشناسم .

اين اعلاميه سلطان به گوش سركرده دزدها رسيد، دوستانش را جمع كرد و به آن ها گفت : سلطان به ما امان داده است ، برويم پيش او تا ببينيم چه مى گويد. آن ها نزد سلطان آمده و خود را معرفى كردند، سلطان كه باور نمى كرد دوباره با تعجب پرسيد: اين كار تو بوده ؟

گفت : آرى .

سلطان پرسيد: چرا آمدى دزدى و با اين كه مى توانستى همه چيز را ببرى ولى چيزى را نبردى ؟

گفت : چون نمك شما را چشيدم و نمك گير شدم و بعد جريان را مفصل براى سلطان گفت ...

سلطان به قدرى عاشق و شيفته كرم و بزرگوارى او شد كه گفت : حيف است جاى انسان نمك شناسى مثل تو، جاى ديگرى باشد، تو بايد در دستگاه حكومت من كار مهمى را بر عهده بگيرى ، و حكم خزانه دارى را براى او صادر كرد.

او يعقوب ليث بود و چند سالى حكمرانى كرد و سلسله صفاريان را تاسيس نمود.

سخن امشب .. کنفو سیوس

 
آنچه را می‌شنوم، فراموش می‌کنم. آنچه را می‌بینم، به خاطر می‌سپارم. آنچه را انجام

می‌دهم، درک می‌کنم.      ( کنفوسیوس)..

میلاد کریم اهل بیت امام حسن مجتبی ع مبارک باد

سخن تلخ امروز

وقتی تبر به جنگل آمد، درختان فریاد زدند و گفتند:

نگاه کنید دسته اش از جنس ماست!!!

چوب معلم

چوب معلم

امير نصر ساماني (يکي از امراي ساماني که از سال 301 تا 331 ه.ق سلطنت کرد) در ايّام کودکي معلّمي داشت، که نزد او قرآن مي خواند، ولي از ناحيه ي معلّم کتک بسيار خورد (زيرا سابقا معلمين به شاگردان خود تنبيه بدني شديد مي کردند) امير نصر کينه ي معلم را به دل گرفت و با خود مي گفت: هر گاه به مقام پادشاهي برسم، انتقام خود را از او مي کشم و سزاي او را به او مي رسانم.

وقتي که امير نصر به پادشاهي رسيد، يک شب به ياد معلمش افتاد و در مورد چگونگي انتقام از او انديشيد، تا اينکه طرحي به نظرش رسيد و آن را چنين اجرا کرد، به خدمتکار خود ( مثلا به نام سعيد) گفت: برو در باغ روستا چوبي از درخت «به» بگير و بياور.

 سعيد رفت و چنان چوبي را نزد امير نصر آورد و امير به خدمتکار ديگرش (مثلا به نام حميد) گفت تو نيز برو آن معلم را احضار کن و به اينجا بياور.

حميد نزد معلم آمد و پيام جلب امير را به او ابلاغ کرد، معلم همراه او حرکت کرد تا نزد امير نصر بيايد، معلم در مسير راه از حميد پرسيد: علت احضار من چيست؟

حميد جريان را گفت. معلم دانست امير نصر در صدد انتقام است، در مسير راه به مغازه ي ميوه فروشي رسيد، پولي داد و از يک عدد ميوه ي «بِهِ خوب» خريد و آن را در ميان آستينش پنهان کرد. هنگامي که نزد امير نصر آمد، ديد در دست امير نصر چوبي از درخت«به» هست و آن را بلند مي کند و تکان مي دهد. همين که چشم امير نصر به معلم افتاد، خطاب به او گفت: از اين چوب چه خاطره را مي نگري؟ (آيا مي داني با چنين چوبي چقدر در ايام کودکي من، به من زدي؟)

در همان دم معلم دست در آستين خود کرد و آن ميوه ي «به» را بيرون آورد و به امير نصر نشان داد و گفت:« عمر پادشاه مستدام باد، اين ميوه ي به اين لطيفي و شادابي از آن چوب به دست آمده است.» ( يعني بر اثر چوب و تربيت معلم، شخصي مانند شما فردي برجسته، به وجود آمده است).

امير نصر از اين پاسخ جالب، بسيار مسرور و شادمان شد، معلم را در آغوش محبت خود گرفت، جايزه ي کلاني به او داد و براي او حقوق ماهيانه تعيين کرد، به طوري که زندگي معلم تا آخر عمر در خوشي و شادابي گذشت.

جوامع الحکايات ، محمد عوفي

 

تصویر امشب  .معصومانه

 

تلنگر

اندوه و نشاط همواره دوشادوش هم سفر کنند و در آن هنگام که یکی بر سفره ی شما نشسته است ، دیگری در رختخوابتان آرمیده باشد.شما پیوسته چون ترازویید بی تکلیف در میانه اندوه و نشاط .

 جبران خلیل جبران

 

مکافات عمل

در تاليفات حكيمان نقل شده: زاييدن كژدم با ساير جانواران فرق دارد. كژدم هنگامى كه در شكم مادرش قرار مى گيرد، آنچه در درون شكم مادر است مى خورد و سپس شكمش را مى درد و بيرون آمده در دشت به راه مى افتد و آن پوست ها كه در خانه كژدم است از آثار دريدگى شكم مادر است.

من اين موضوع را نزد يكى از بزرگان گفتم. او گفت: دل من به درستى اين سخن گواهى مى دهد و مطلب همين گونه است، زيرا كژدم در آن هنگام كه در رحم مادرش بود چون با او چنين رفتار كرده (و محتواى درون مادرش را خورده )در بزرگى شوربخت و مورد نفرت مى باشد.

پسرى را پدر وصيت كرد

كاى جوان بخت ، يادگير اين پند

هر كه با اهل خود وفا نكند

نشود دوست روى و دولتمند

حكايت هايي از سعدي

 

تاجر وزن

تاجری قبل از عزیمت به سفری طولانی با همسرش خداحافظی کرد.

همسرش گفت: تو هیچ وقت هدیه ای قابل برایم نیاوردی.

مرد جواب داد: امان از دست شما زنهای نا شکر! هر چه که من به تو داده ام ارزش سالها کار داشته است. چه چیز دیگر می توانم به تو بدهم؟

زن گفت: چیزی که به زیبایی خود من باشد.

سفر مرد 2 سال طول کشید و زن منتظر هدیه اش بود.

عاقبت شوهرش از سفر بازگشت و گفت: بالاخره چیزی پیدا کردم که به زیبایی توست. البته بر ناسپاسی تو گریستم اما به این نتیجه رسیدم که آن چیزی که تو خواسته بودی برایت بیاورم. همه این مدت در این فکر بودم که هدیه ای به زیبایی تو وجود ندارد اما بالاخره پیدا کردم ... و آینه ای به دست همسرش داد.

تصاویر زیباسازی نایت اسکین

چرا شهر مدينه، يثرب هم ناميده مي شود؟

      مدينه 

همان طور كه مي دانيد، مدينه در عربستان نام ديگر شهر يثرب است. حال ،چرا؟ حقيقت آن است كه  در زبان عربي «يثرب»يعني محلي كه انسان در آن مريض مي شود يا محلي كه  انسان را ناخوش مي سازد.اين اسم را عرب هاي باديه براي آن شهر انتخاب كرده بودند.زيرا عرب باديه كه در صحرا  رنگ باران را نمي ديدجز به ندرت آن هم فقط در فصل بهار. وقتي به اين شهر خوش آب و هوا پاي مي نهاد از باران هاي متوالي آن جا ناخوش مي شد(سرما مي خورد)به همين جهت اعراب باديه آن را  يك شهر بد آب و هوا مي دانستند و آن را «يثرب»مي خواندند.

در صورتي كه مردم بومي شهر، آن را «طيبه» به معناي شهر خوش آب و هوا . مي ناميدند. اسم اوليه ي شهر مدينه طيبه بودزيرا وقتي انسان از بيابان هاي عربستان به آن شهر قدم مي نهاد مثل اين بود كه وارد بهشت شده است.

حضرت محمّد(ص)بعد از اين كه وارد آن شهر شد براي اين كه دونام متّضاد از بين برود ونام هاي مزبور بين مسلمين بومي (انصار)ومسلميني كه از مكّه آمده بودند(مهاجرين)توليد اختلاف نكند ،هر دو نام را لغو كرد و آن شهر را مدينه يعني «شهر» خواند.

هیچ کس زنده نیست ... همه مردند

به نام خدای خوب، خدای مهربان
 
از فردی نقل شده است که :
خیلی سال پیش که دانشجو بودم، بعضی از اساتید عادت به حضور و غیاب داشتند.
تعدادی هم برای محکم کاری دو بار این کار را انجام میدادند، ابتدا و انتهای کلاس که مجبور باشی تمام ساعت را سر کلاس بنشینی.
هم رشته ای داشتم که شیفته ی یکی از دختران هم دوره اش بود.
هر وقت این خانم سر کلاس حاضربود، حتی اگر نصف کلاس غایب بودند، جناب مجنون می گفت:استاد همه حاضرند!
و بالعکس، اگر تنها غایب کلاس این خانم بود و بس، می گفت:استاد امروز همه غایبند، هیچ کس نیامده!
در اواخر دوران تحصیل ازدواج کردند و دورادور می شنیدم که بسیار خوب و خوش هستند.
امروز خبردار شدم که آگهی ترحیم بانو را با این مضمون چاپ کرده است:
هیچ کس زنده نیست ... همه مردند                                                                                  منبع تمنا

تصویر عجیب...

 

عکس بالا را در کامپیوتر ذخیره کنید و آن را 180 درجه بچرخانید

ادامه نوشته

7 ویژگی یک دوست واقعی


رابطه دوستی یکی از مهم‌ترین روابطی است که ما در زندگی‌مان درصدد بهبود و پیشرفت آن هستیم. ممکن است یافتن دوست، کار بسیار آسانی باشد اما یافتن دوستی که در طول رابطه و در مواقعی که ما با سختی‌ها و مشکلاتی مواجه می‌شویم بخواهد و بتواند به کمکمان بیاید و در واقع یافتن یک دوست حقیقی، سخت است. حقیقت این است که با وجود داشتن پدر و مادر و اقوام، هنوز هم بسیاری از مردم برای گذراندن اوقات فراغت به دوستانشان وابسته هستند و بیشتر وقتشان را با دوستانشان می‌گذرانند.در اینجا به نقل داستان 2دوست صمیمی می‌پردازیم تا از آن نکات جالب توجه و آموزنده‌ای را به ذهن بسپاریم.

مایک و جان با یکدیگر بزرگ شده بودند و از دوران کودکی تا بزرگسالی دوستان بسیار نزدیکی به یکدیگر بودند. یک روز، بعد از برگشتن از مدرسه، آن دو به بحث و مناظره درباره اجتماع پرداختند. ناگهان بعد از اینکه بحث‌شان حسابی گرم شده بود، جان در یک لحظه عصبانی شد و سیلی محکمی به‌صورت مایک نواخت. مایک به دوستش جان خیره شد و سپس روی شن‌ها نوشت: «امروز بهترین دوست من، یک سیلی به من زد». بعد از نوشتن این جمله، آن دو نفر دوباره قدم‌زدن‌شان را از سر گرفتند. وقتی که می‌خواستند از روی رودخانه‌ای که بسیار پرآب بود عبور کنند، ناگهان مایک داخل آب افتاد. جان، بدون لحظه‌ای تردید و دودلی، داخل رودخانه پرید و مایک را نجات داد. بعد از آن، مایک روی یک تخته سنگ نوشت: «بهترین دوست من، مرا نجات داد».

جان متوجه نشد که چرا مایک این کارها را انجام می‌دهد، بنابراین از مایک پرسید: «چرا وقتی من به تو سیلی زدم، روی شن‌ها نوشتی اما وقتی تو را نجات دادم روی صخره نوشتی؟» مایک در پاسخ گفت: «دوست حقیقی باید کارهای اشتباهی که از بهترین دوستش سر می‌زند را فراموش کند ولی در عوض کارهای درست و مثبت دوستش را همیشه به یاد داشته باشد».

 پس از ذکر این مثال، به بیان 7مورد از خصوصیات دوست واقعی می‌پردازیم:
ادامه نوشته

سخن امشب

تاگور:

*آسمان برای گرفتن ماه تله نمی گذارد ، آزادی خود ماه است که او را پایبند می کند.

چرا مادرمان را دوست داریم؟


چرا مادرمان را دوست داریم؟
چون ما را با درد بدنيامی‌آورد و
بلافاصله با لبخند می‌پذیرند
 
 
چون شیرشیشه را قبل از اينكه توی حلق
 ما  بريزند ، پشت دستشان می‌ریزند
 
 
 
چون وقتی تب می‌کنیم، آن‌ها هم عرق می‌ریزند
 
 
 
 
 چون وقتی در قابلمه غذا را برمی دارند، یک
 بخاری بلند می شود که آدم دلش می خواهد
غذا را با قابلمه اش بخورد 
 
 
چون وقتي تازه ساعت يازده شب يادمان مي افتد
كه فلان كار را كه بايد فردا در مدرسه تحويل
دهيم يادمان رفته،بعد از يك تشر خودش هم پابه پايمان زحمت ميكشد كه همان نصف شبي تمامش كنيم
 
 
چون وسط سریال‌های ملودرام گریه می‌کنند
 
چون بعد از گرفتن هدیه روز مادر، تمام فکر
 و ذکرش این است که مبادا فروشندگان
 بی انصاف سر طفل معصومش را
 کلاه گذاشته باشند 
 
چون شبهای امتحان و کنکور پابه ‌پای ما کم
می‌خوابد اما کسی نیست که برایش قهوه
بیاورد و میوه پوست بکند 
 
به خاطر اینکه موقع سربازی رفتن ما،
گریه می‌کند و نذر می کند و پوتین‌هایمان
 را در هر مرخصی واکس می‌زند
 
 
چون وقتی که موقع مریضیش یک لیوان آب
 به دستش می دهیم یک طوری تشکر می کند
 که واقعا باور می‌کنیم شاخ غول شکانده‌ایم
 
چون موقع مطالعه عینک می‌زند و پنج دقيقۀ
بعد در حاليكه عينكش به چشمش است
ميپرسد:اين عينك منو نديدين؟ 
 
چون هیچوقت یادشان نمی‌رود که از کدام غذا 
بدمان می‌آید و عاشق كدام غذاييم ،حتی وقتی
که روی تخت بیمارستانند و قرار است ناهار
را با هم بخوریم
 
چون همانجا هم تمام فکر و ذکرشان این است
كه واي بچم خسته شد بسكه مريض داري كرد
 
و چون هروقت باهاش بد حرف ميزنيم و دلش
 رو براي هزارمين بار ميشكنيم،چند روز بعد 
 همه رو از دلش ميريزه بيرون  وخودش رو
 گول ميزنه كه :‌بخشش از بزرگانه 
 
 
چون مادرند !  
با تشکر از همکار خوبم که این مطلب را برایم ارسال کرده بوند