گام اول..........رواياتي ماندگار

خشت اول
مادرت را درياب!
روزها و شب ها كه مي گذرد و در آيينه بزرگ شدن خودمان را مرور مي كنيم؛ دائم به مادر فكر مي كنيم كه چشم هايش ضعيف تر شده و قند خون دارد و ديگر نمي تواند روي زمين بنشيند و ...اما هنوز صبح به صبح عاشقانه از خواب بيدارت مي كند، راهي دانشگاهت مي كند و انگار روزهاي ابتدايي دبستان است و تو هنوز كودكي ات را تجربه مي كني...حالا مادر پيرتر شده اما تو رعنا شده اي و گاه حتي بر او اخم مي كني...مادر همان مادر است ولي تو گاه يادت مي رود كه مادر همه نگاهش به توست...قدرش را بدان! ما بچه هاي نسل سوم براي گل افشاني به پاي نازترين موجود هستي، حرفي نداريم جز طلب بخشش از مادراني كه گاه آنها را غصه دار كرده ايم و گاه فراموش كرده ايم كه قلب آنها تنها و تنها براي خوشبختي ما تپش دارد...حالا از رسول مهرباني كه خود غصه دار غم بي مادري بود و خداي عزيزش مادري برايش فرستاد كه مادر عالم شد؛ رواياتي يادگار مي گذاريم...¤
مردي به رسول خدا صلي الله عليه و آله عرض كرد: مادرم سخت پير شده است و اكنون نزد من زندگي مي كند. او را بر دوشمي گيرم و جا به جا مي كنم. از درآمدم غذايش مي دهم.
پليدي هاي او را با دست مي زدايم و با اين حال، از روي شرم
چهره ام را از او برمي گردانم، تا آن كه بدين وسيله او را تعظيم كرده باشم. پس آيا تلافي خدمات او را كرده ام. پيامبر صلي الله عليه و آله فرمود: «نه، براي آن كه شكم او جاي تو بود و سينه هايش مشك تو. پاهايش هم چون مركب تو و دامنش خوابگاه تو بود. او اين كارها را مي كرد و آرزوي زنده ماندن تو را داشت، و اكنون تو اين كارها را مي كني و دوست داري كه او بميرد».
¤
جواني به محضر رسول گرامي اسلام صلي الله عليه و آله شرفياب شد و گفت: من جوان شادابي هستم و جهاد را دوست دارم، ولي مادري دارم كه جهاد من براي او ناگوار است. پيامبر خدا صلي الله عليه و آله فرمودند: »باز گرد و با مادرت زندگي كن. سوگند به خدايي كه مرا به حق به پيامبري فرستاد، يك شب انس او با تو، از جهاد در راه خداوند متعال برتر است».¤
شخصي از رسول خدا صلي الله عليه و آله پرسيد: يا رسول اللّه ! حق كدام يك از پدر و مادر بزرگ تر است؟ پيامبر پاسخ دادند: «حق كسي بزرگ تر است كه فرزند را در ميان دو پهلويش حمل مي كند و او را شير مي دهد و روي دو زانويش مي نشاند و با دو دست خود به او كمك مي كند و به او فداكاري مي نمايد».¤
شخصي خدمت پيامبر صلي الله عليه و آله شرفياب شد و پرسيد: به چه كسي شايسته تر است نيكي كنم؟ رسول خدا در پاسخ فرمود: «به مادرت». شخص تا سه مرتبه اين سوال را تكرار كرد و همين جواب را شنيد. سرانجام حضرت در مرتبه چهارم فرمود: «به پدرت نيكي كن».¤
در تاريخ آمده كه اويس قرني يكي از اصحاب پيامبر گرامي اسلام صلي الله عليه و آله بود كه هرگز آن بزرگوار را نديد . او شتربانيمي كرد و از اجرت آن، مخارج مادر خود را مي پرداخت. روزي براي زيارت رسول خدا از مادرش اجازه خواست و مادر به او گفت: اجازه مي دهم به شرط آن كه بيش از نصف روز در مدينه نماني. اويس حركت كرد و به منزل رسول خدا صلي الله عليه و آله در مدينه رسيد، ولي آن حضرت به سفر رفته بود.
اويس طبق وعده اي كه با مادرش كرده بود، پس از توقف اندكي در مدينه، به سوي يمن حركت كرد و پيامبر را نديد. هنگامي كه رسول خدا به خانه خود بازگشتند، پرسيدند: اين نور كيست كه در اين خانه تابيده است؟ گفتند: شترباني به نام اويس آمد و زود بازگشت. حضرت فرمودند: آري، اويس در خانه ما اين نور را به هديه گذاشت و رفت.
¤
يكي از مسلمانان در بستر مرگ قرار گرفت. حضرترسول اعظم(ص) بر بالين او حاضر شد و چون حالت احتضار او را ديد، به او فرمود: بگو لا اله الا الله. ولي شخص توان سخن گفتن نداشت. پيامبر صلي الله عليه و آله چندين بار جمله خود را تكرار كرد، ولي او نمي توانست حرفي بزند.
پيامبر از مادر آن شخص سؤال كرد: آيا از پسرت راضي هستي؟ گفت: نه از او راضي نيستم. رسول خدا فرمود: دوست دارم از او راضي شوي. مادر شفاعت پيامبر را در مورد فرزندش پذيرفت و از پسرش راضي شد و در اين هنگام، جمله «لا اله الا اللّه » بر زبان آن شخص جاري گرديد. بعد پيامبر
صلي الله عليه و آله به او گفت: چه مي بيني؟ شخص گفت: دو سياه چهره مي بينم كه دور مي شوند و دو شخص روشن و نورانيمي بينم كه وارد اتاق مي گردند.
روزنامه کیهان
آرمان های بزرگ همت های بلند می طلبد اولین گام است که دشوار است هرروز کمی بیش ازآن که فکر می کنید می توانید انجام دهید